در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «شادي و غم» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : کينه توزان و مدتي اين مثنوي تاخير شد و وضع اسفناک شمال و يه لقمه نون 2 و يه لقمه نون و ادامه يه لقمه نون و بابا ومن 1 و بابا ومن 2 و دوست دارم در اين سرزمين به خاک بروم و سال دوم دبيرستان و مهر ورزي و که گفته است دلم باز در هواي تو نيست ؟ و شادي وغم و اگر در کهکشاني دور و ماجراي فوتبال ايران وقطر
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
اگر در کهکشاني دور دسترسی پیدا کنید
متاسفاته کینه توزان ضد بشر در سرزمین اهورایی ایران نفرت ضد ایرانی خود را باتمام خشونت وحیوانیت نشان دادند .به یاد هموطنان بی گناهی که قربانی این ترور شدند. خدا بیامرزدشان.ای کاش جهان بدون تروریست های کینه توز بود.زنده باد ایران.
کاش می شد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد..!!
کاش می شد عشق ...
ادامه مطلب مدتي اين مثنوي تاخير شدمهلتي بايد تا خون شير شدچند مدتي است که مطلبي ننوشته ام واين را به حساب بيحالي اينجانب بگذاريد.شمارا به خواندن ابياتي از حکيم بزرگ ايران فردوسي ميهمان مي کنم:جهان را چنين است آيين وديننماندست همواره بر به گزينيکي را زخاک سياه ب...
ادامه مطلب اين هفته پس از مدتها يک سري به شمال زدم .متاسفانه دلم به درد آمد .چرا؟چون :1-هيچ تغيير مثبتي نديدم .2- جاده ها وراه ها خراب واغلب بسيار باريک !!!!3-اطراف رودخانه ها وزمينها پر از آشغال وپلاستيک!!!!(اين را تقصير مسافران مي دانم.)از مردم شمال خجالت مي کشم ما را ببخشيد.4- اکثر زمينهاي کشاورزي تبديل به ...
ادامه مطلب امروز به عکسهايي که سالها پيش گرفته ام نگاه مي کردم واقعاً که چه زود دير شد .با نگاه به عکسها حالت عجيبي به من دست داد .چه کساني که رفتند وچه کساني که به اين دنيا آمدند .پدر ومادر که رفتند .دخترم همين ديروز بود که با دستهاي کوچکش به زور شيشه شير را مي گرفت وحالا براي خودش خانمي شده است .مي خواهد فلس...
ادامه مطلب امروز در حالي که در عالم خودم غرق بودم به موسيقي نيز گوش مي دادم .آهنگي با صداي فريدون آسارايي يا آسرايي!!!شعر معروف سه دونگ سه دونگ وبا جمله اي که گناه آدم ها يه لقمه نون شد . به ياد پدرم افتادم دو ماه ونيم است که از مرگ پدر مي گذرد. وفکر کردم او نيز از گناهکاران بود !!!!!!! از بس که به فکر آوردن يه لقمه نون براي خانواده اش بود و من هيچگاه نتوانستم در حد لياقتش از او تشکر کنم . اصطلاحي بين ما قديمي هاست واينه که اگر بخواهيم حمايت کسي را از بچه هاش توصيف کنيم ميگيم مثل گربه بچه هاش را به دندون ميگيره واين ور و اون ور مي بره وپدراينجوري بود . در واقع من هميشه حمايت وپشتيباني او را ديدم وحس کردم و لحظه اي فکر نکردم که تنها هستم نمي دانم چرا هر وقت خاطره اي مي خواهم از خودم واو تعريف کنم داستان حالت طنز به خود مي گيره !!!!! شايد پدرم در عين اينکه يک نظامي جدي بود وحتي رو...
ادامه مطلب بالاخره آن روز من سر جلسه امتحان نشستم.البته با زور زدن محمود وحرص وجوش زدن بابا . بيرون كه آمدم بابا پرسيد چي شد؟ من گفتم همه را نوشتم ام ولي مجبور شدم دوتا را پاسخش را عوض كنم وچون شبيه خط خوردگي است ممكن است غلط بگيرند. بابا بازمثل هميشه از كوره در رفت وگفت پسر چرا دقت نكردي .گفتم بابا نگران نباش تا سه تا غلط مشكلي پيش نمي آيد. ومن همه را درست نوشتم اما دوتاش خط خوردگي دارد ويا به عبارتي مخدوش شده (از آن اصطلاحاتي است كه گاهي وقتها ازتراوش ذهن وذوق ادبي من سرچشمه مي گيرد.!!!).تودلم گفتم اگر دوتا غلط داشته باشم بابا يك تراوش ذهني به من نشان بدهد كه مسافرت به خرم آباد كوفتم بشه .خلاصه فرداش نتايج را دادند و من قبول شدم وقرار شد امتحان شهر يك ماه ديگر انجام شود كه ما هم به اصفهان برگشتيم ويك ماه بعد اين بار با مامان به خرم آباد رفتيم .روزي كه قرار بود امتحان شهر بدهم، صبح زود به ...
ادامه مطلب بعد از مدتها سوگواري خواستم از فضاي غم وغصه بيرون بيام وداستاني از بابا وخودم تعريف كنم .داستان از اين قرار است:تابستان سال 62 بود(در آن زمان بابا 43 ساله بود ومن 18 ساله).يك روز بابا هوس كرد بر روي پشت بام خانه يك رديف ديوار با ارتفاع كوتاه بكشد .از آنجا كه مي دانستم اولين تركش اين تصميم به من اصابت ميكند وبا آگاهي از اين موضوع كه تلاشهايم در انصراف بابا بي مورد است به هر حال سعي كردم با انواع واقسام استدلال هاي قوي وغير قوي وخزعبلات ،بابا را منصرف كنم كه نشد(به قول مولانا پاي استدلاليان چوبين بود) . خلاصه بابا سفارش آجر و هماهنگي با معمار و..... را انجام داد وبعد هم به سرعت در كنار منزل آجر ريخته شد.فرداي آن روز باباگفت مهرداد توكه بيكاري وبيا اين آجر ها را به پشت بام ببريم .!!!!خدا وكيلي شما جاي من بوديد چه كار مي كرديد يعني گفته بودم تركشش به من مي...
ادامه مطلب يادم مي آيد كه بابا خيلي علاقه داشت تا بچه هايش تحصيلات دانشگاهي داشته باشند وعلاقه خاصي هم به رشته راه وساختمان داشت .البته هيچكدام ازبچه هايش به اين رشته علاقمند نبودند .بگذريم وقتي كه نوبت امتحانات كنكور شد به خاطر راحتي خيال شب كنكور هيچ كاري جز استراحت وتفريح انجام ندادم ومي خواستم اصلاً به كنكور فكر نكنم .پس رفتم بيرون وقدم زدن و متاسفانه يك اشتباه بزرگ !!!!!رفتم يك ساندويچ فروشي يك ساندويچ سوسيس گرفته وبا ولع خاصي خوردم( يعني اوج بلاهت ، آدم غذاي خوب خانه را ول كند وبرود آشغال خوري) اما وقتي كه به خانه رفتم حالت تهوع وسپس مسمويت همه چيز را به هم ريخت ومن ا ز نيمه شب تا صبح در بيمارستان بستري شدم وصبح زود هم رفتم براي امتحان .اما قيافه پدر هنوز در خاطرم هست كه چقدر غمگين بودوانگار او مريض شده است وبا خود مي گفت اين هم قسمت ما بود .من هم رفتم سالن امتحانات (...
ادامه مطلب سن وسال من (51 سال) به گونه اي است كه نه آرزوهاي جوانان را دارم ونه هنوز (اگر اتفاق خاصي روي ندهد)به قول قديمي ها آفتاب لب بوم هستم. اين روزها مطالب زيادي در مورد جلوگيري از ورود ايرانيان به آمريكا نوشته اند .مي دانم برنامه هاي خيلي ها كه به اين سرزمين رفت وآمد دارند ممكن است به هم بريزد .مي دانم صرف نظر از هرگونه گرايش سياسي ، مذهبي و... كساني آرزوهاي خود را با رفتن به آمريكا جامه عمل پوشاندند ومي پوشانند .مي دانم در علم ،تكنولوژي وكشاورزي اين سرزمين شماره يك است .( به قول خودشان Number one ).مي دانم از نظر ثروت 25در صد ثروت دنيا در اين سرزمين وجود دارد.مي دانم در ورزش اين كشور حرف اول را در دنيا مي زند.مي دانم به غير از صنعت در ادبيات وسينما نيز خيلي حرفها دارد.مي دانم حتي در معادن ومنابع طبيعي خيلي غني است. بهترين ساختمانها ، بهترين منازل ، زيباترين م...
ادامه مطلب سال دوم دبيرستان به علت تعداداندک دانش آموزدرپايگاه هشتم شكاري در دبيرستان ادب واقع در خيابان هشت بهشت اصفهان ثبت نام کردم .نمي دانم قبلاً اين داستان را گقته ام يا نه . ماجرا از آنجا شروع شد كه روز قبل از آغاز مدارس هواپيما هاي عراقي بسياري از شهرهاي ايران را بمباران كردند .ساعت از دو بعداز ظهرگذشته بود كه صداي آژير قرمز را شنيديم پدرم تازه از اداره برگشته بود كه با صداي آژير به طرف در ورودي خانه دويد (در آپارتمان ها وبه قولي در بلوكهاي سازماني ساكن بوديم –طبقه اول) البته بابا پيراهن فرم نظامي را پوشيد اما شلوار به دست مي دويد كه گفتم بابا شلوارت رابپوش واينجوري بيرون نرو .خلاصه بعد از نيم ساعت بابا به خانه زنگ زد وگفت كه جنگ شده !!!!(31 شهريو 59)وزن جمله بالا به مدت هشت سال بر سر اين مملكت سنگيني كرد ومتاسفانه چه سنگين .سالهاست كه از اين موضوع مي گذرد ولي...
ادامه مطلب امروز به تناقضات عجيب در اين سرزمين فکر مي کردم که در هر سرزميني مي تواند باشد اما در اينجا خيلي نمايان است و چه بسا در تعريف واژه ها ناتوانيم ويا مانند خيلي موارد ديگر ،کلمات در جايگاه واقعي خود ننشستنه اند .فقر وثروت ايمان وبي ايماني ديندار راستين و زاهد نماياناخلاق وفحشا دانايي ونادانيدروغ وراستي امنيت وبي امنيتي سياستمدار وسياست باز عقل وجنون تخصص ومدرک تحصيلي شادي وغم آزادي و خفقان هواي پاک وآلودگي خشکسالي و پر آبي خلوص وريا عشق ونفرت سلامت وبيماريتوهم و واقعيت قدرت وضعفغرور وفروتنيويرانگري و سازندگيصداقت وحيله گريشجاعت وبز دلي خودبيني و فروتنيو هزاران تناقض وواژه هاي متضاد ديگر . که ناگهان به ياد نوشته اي افتادم که مي گفت:زمانه سياه سپري مي شود ،روشنايي بر آستانه ايستاده است . باران مي نشيند ،آسمان صاف خواهد شد .آرامش فرا خواهد رسيد وشور بختيها پايان مي گيرد . ام...
ادامه مطلب که گفته است دلم باز در هواي تو نيست ؟ مگر تمام وجودم فقط براي تو نيست ؟ چراهميشه صدا مي زني مرا ؟ مادر !مگر تپيدن قلبم همان صداي تو نيست ؟ ترانه ها همه زيباست مادرم اما ترانه اي به قشنگي لاي لاي تو نيست سعادت من فرزند از کرامت تست مگر سعادت فرزند از دعاي تو نيست ؟ ببخش کودک خود تا خدا ببخشايد مگر رضاي خداوند در رضاي تو نيست به از بهشت مگر خلقتي خدا دارد مگر بهشت خداوند زير پاي تو نيست ؟ تويي خداي من اي هستي ام از تو مگر که خالق تو مادرم ،خداي تو نيست ؟ نمرده اي تو ،چرا ؟ چون خدا نمي ميرد بقاي عشق و محبت مگر بقاي تو نيست ؟ خداوند شاعر اين شعر رانگه د...
ادامه مطلب شادماني،چهره بي نقاب اندوه است به معيار دل.وآواي خنده از همان چاه پر شود که بسياري ايام لبريز از اشک باشد.در خراش تيغ غم بر پيکر هستي آدمي آييني است:آن که شکافي عميق تر تحمل کند،پيمانه شادمانيش فراخ تر باشد. جبران خليل جبران ...
ادامه مطلب اگر در کهکشاني دور دلي يک لحظه در صد سال ياد من کند . بي شک،دل من در تمام لحظه هاي عمربه يادش مي تپدپر شور.شعر بالا از فريدون مشيري است .به ياد مادراني که نه در کهکشاني دور بلکه هميشه قلبشان در کنارمان بود ونه يک لحظه بلکه هميشه يادمان مي کردند وما را بيشتر از خود دوست داشتند. به تمامي آفرينش وهستي سوگند که دلم در تمام لحظه ها به يادش خواهد تپيد. افسوس که نيستي مادر. ...
ادامه مطلب شهريور ماه گذشته ايران وقطر مسابقه فوتبال داشتند واينجانب که در دوران جواني فوتبال بازي مي کردم (البته نه مثل حرفه اي هاي امروز والبته خيلي بهتر از اونها!!!!!!) وبازيهاي تيم ملي را دنبال مي کنم نشستم وبازي را تماشا کردم .بازي چنگي به دل نمي زد دقيقه نود رد شده بود ومن مجبور شدم به دستشويي بروم (عذر خواهي مي کنم که اين را بيان کردم ).يک دفعه صداي عادل فردوسي پوربلند شد وگل واز اين حرفها که مجبور شدم(البته مجبورنشدم بلکه ناخودآگاه وبراساس احساسات بود) وسط کار بپرم بيرون .ديدم به جاي صحنه گل ،دعوا وجار وجنجال بازيکن ها ست وخيلي هم طول کشيد وما هم هر چقدر...
ادامه مطلب