يادم مي آيد كه بابا خيلي علاقه داشت تا بچه هايش تحصيلات دانشگاهي داشته باشند وعلاقه خاصي هم به رشته
راه وساختمان داشت .البته هيچكدام ازبچه هايش به اين رشته علاقمند نبودند .
بگذريم وقتي كه نوبت امتحانات كنكور شد به خاطر راحتي خيال شب كنكور هيچ كاري جز استراحت وتفريح انجام ندادم ومي خواستم اصلاً به كنكور فكر نكنم .پس رفتم بيرون وقدم زدن و متاسفانه يك اشتباه بزرگ !!!!!
رفتم يك ساندويچ فروشي يك ساندويچ سوسيس گرفته وبا ولع خاصي خوردم( يعني اوج بلاهت ، آدم غذاي خوب خانه را ول كند وبرود آشغال خوري) اما وقتي كه به خانه رفتم حالت تهوع وسپس مسمويت همه چيز را به هم ريخت ومن ا ز نيمه شب تا صبح در بيمارستان بستري شدم وصبح زود هم رفتم براي امتحان .
اما قيافه پدر هنوز در خاطرم هست كه چقدر غمگين بودوانگار او مريض شده است وبا خود مي گفت اين هم قسمت ما بود .من هم رفتم سالن امتحانات (حوزه امتحاني يك دبيرستان بود) .پاسخ ها را خوب مي دادم اما حدود نيم ساعت به پايان امتحانات بود كه احساس بي حالي كردم واز مراقبين جلسه در خواست كردم كه جلسه امتحان را ترك كنم و بروم خانه كه موافقت نكردند وگفتند قوانين اجازه نمي دهد .خلاصه پاسخ نامه را گرفتند ومرا به اتاقي كه شبيه آبدارخانه بود اما بزرگ بود وتختي هم در آنجا وجود داشت راهنمايي كردند وگفتند استراحت كنم.دستشان درد نكند كه چه انسانهاي شريف ومهرباني بودند. منهم روي تخت دراز كشيدم ودر افكار خودم كه مربوط به كنكور وقبول شدن واين كه اگرچه تست ها را خوب زدم ولي از همه زمان استفاده نكردم و....... غرق بودم.
از اين ناراحت بودم كه چگونه سر نوشت يك نفر با يك اتفاق ساده ويا يك ندانم كاري وحماقت ممكن است عوض شود .اگر چه من با توجه به وضعيت وحالم امتحان خوبي دادم ودر دانشگاه قبول شدم.اما هيچوقت قيافه پدرم را كهبسيار غمگين بود فراموش نمي كنم .همانطور كه بعد وقتي پدرم متوجه شد در دانشگاه قبول شدم چقدر قيافه اش خندان بود.
وقتي نتايج را اعلام كردند پدر ومادرم خيلي خوشحال بودند .يعني از خود من بيشتر وگاهي وقتها باخودم مي گفتم يعني چي ؟مگر چه اتفاقي افتاده است .(اين را به حساب خنگي من بگذاريد )چون به نظر مي رسد بعضي انسانها موقعيتي را كه بدست آورده اند چندان متوجه نيستند البته من شق القمر نكرده بودم اما بعدها كه ديدم براي قبولي در دانشگاه از محصل گرفته تا معلمان مدرسه وپدر ومادر چقدر زور ميزنند .تازه فهميدم نه بابا قبولي در دانشگاه براي مردم واقعاً يك سدي شده است.البته اين موضوع مربوط به بيش از سي سال پيش است.الان که بعضي دانشگاه هادنبال دانشجو مي گردند وضمن دعوت بدون کنکور آپشن هاي مختلف را نيز تبليغ ميکنند!!!!!)
ولي با همه اين حرف ها هنوز هم براي من عجيب است كه پدر ومادر ها از سرنوشت فرزندان خود بيشتر نگرانند تا خود بچه ها.
گاهي وقتها به خودم مي گويم واقعاً من اينقدر ارزش داشتم كه اين دو نازنين اينقدر نگران من وآينده ام بودند .راستي اين آينده من چه كمكي به آنها كرد .آنها هيچ وقت از من كمكي نخواستند ومن هم كمكي به آنها نكردم !!!!
بعدها به دنبال من خواهرم فوق ليسانس گرفت تا مقطع دكتراي زمين شناسي ادامه داد البته پايان نامه اش رانيمه تمام گذاشت ورفت سوئد (قابل ذکر است در خانواده ما از اين كارهاي عجيب وغريب زياد مي شد.آخه يكي نيست بگه سه سال در دوره دكترا درس بخواني وپايان نامه ات را تمام نکني و ول كني بري خارج از كشور .اگر در كتاب گينس در مورد ديوانگي اسمي ثبت مي شد خواهرم اولين نفر بود.)
برادرم هم سال سوم رياضي را که خواند .تغيير رشته داد !!!!ورفت تجربي .( البته کار غير عادي دادشم نه تنها ضرري نداشت بلکه جواب داد) وپزشكي قبول شد وسپس تخصص روانپزشكي گرفت.
من هم كه فكر مي كردم خيلي باهوشم بچه خنگه از آب درآمدم وبه همان ليسانس زپرتي خودم قانع شدم.ورفتم دنبال كار .
اگر در کهکشاني دور...ما را در سایت اگر در کهکشاني دور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75